دیوار
همان دیوار همیشگی.
همانی که قرار بود آجر آجرش را با هم بشکنیم
یادت هست؟
عجب تابستان سردی بود.
چقدر دوری
آن روزها زمزمه همیشگیم این بود:
در میان طوفان
چون تیره شد نور امید
.....
چند بار خواستی بلند تر زمزمه کنم تا بشنوی.
که هرگز نشنیدی. متاسفم
عجب تابستان سردی بود
چقدر دوری
چقدر این روزها می خندم
چقدر شادم
و چقدر سرکش
دلگیری؟
از من؟
پس کاش لبخندم را میدیدی. لبخند را نمی توان نوشت. نمی توان فریاد زد. آن هم این لبخند. لبخندی که به اندازه تمام حنجره های دنیا حرف برای گفتن دارد. و من؟ همان تکرار همیشه...همان آغازی که پایانش واضح و تاریک است. همان گله های همیشگی!
هنوز هم مثل همیشه نظرم زود عوض می شود. مثل همیشه زود می بخشم و ساده تر از همیشه به همام دام قبلی می افتم. تو چه میگفتی؟ آهان
- از یک سوراخ 100 بار هم که گزیده شده باشی بازم خوش خیالی .
- خوش خیال؟ شاید... من امیدوارم نه خوش خیال!
- نه تو زودباوری... چرا فکر میکنی ....
- ادامه نده.
- هر جور تو راحتی
ولی الان شک دارم که امیدوار باشم. بیشتر احساس می کنم کودکم! یا شایدم ابله. البته بین کودکی و بلاهت پیوندی ناگسستنی است. دیدی؟ هنوز هم به نظرم ابله صرفا یک صفت است نه یک ناسزا. و تو باور نکن باز که وقتی می گفتم ابله منظور بدی نداشتم!!!
راستی به نظرت کسانی که اینها را می خوانند چه فکری می کنند؟ در مورد من و تویی که هستیم ولی وجود نداریم. هنوز فکر می کنم ما غباریم. و هنوز زمزمه می کنم:
فردا صد ستاره روید
از آسمانها بریزد
فردا از قلب ظلمتها
نور گرمی بر می خیزد
لذت زندگی به گمان است. و چه گمان خامی که خود را مخاطب این سطور بدانی. تنها مخاطب منم آنقدر تو در من زندگی کردی که سراپا توام...


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر