یادداشت
Hold fast to dreams...

۱۳۸۶ آبان ۲۸, دوشنبه

سال دوم دانشکده

بسی امروز یاد گذشته ها کردیم!!!! داشتم دنبال جزوه مسکن دکتر عزیزی می گشتم . برای همین کل جزوه های این چهار سال رو که شده دو تا زونکن گنده و 3 تا سر رسید رو زیر و رو کردم. جزوه هایی که تو زونکن بودن که هیچی ... اکثرا پاکنویس یا کپی هستن و تمیز و مرتب! ولی ولی ولی ... امان از اون سر رسید ها! میتونم بگم که حداقل 1 ساعت نشستم و مکاتبات سر کلاس رو خوندم.... واااااااااای که چقدر عالی بود اون روزا. خدا پدر و مادر جی کی رولینگ رو بیامرزه. اگه نبود این مکاتبات اینجوری نوشته نمیشد! ته ته گرفتاریمون این بود که چو چی کار کرد و الیور کجاست و اسنیپ چی شد . تازه فهمیدم که سم و صالح با اون همه ادعاشون در مقابل آمار گیری ما تو سال دوم باید برن بوق بزنن! مسلما جز سحر و بهاره بقیه نمی فهمن الان موضوع چیه. حالا اینا خوباشه. تقریبا هر 3 صفحه در مورد اینکه بعد کلاس بریم سان شاین بزنیم با بریم چشمک مکاتبات مفصلی صورت میگرفت. حساب کردم تو سررسید دو تا سوال بیشتر از همه پرسیده شده : الان باید به نظرت چی کار کنیم؟ و منظورش چی بود؟ راستش خیلی سعی کردم همه چیو یادم بیاد ولی اینقدر پیچیده بود که فکر کنم اگه هر چهارتامون هم بشینیم به اتفاق ماهر ترین تیم کشف رمز بازم نمی فهمیم یه جاهایی رو. بهاره هم که قربونش برم فقط لطف می کرد هی وسط تصمیم گیریها شعر از خودش در میکرد. بهار یادت میاد اولین بار اولین یارشهریار قنبری رو؟؟ خلاصه کلی شاد شدم. یه چند وقت بود فکر میکردم که این چهار سال چیز زیادی واسم نداشته، نه خاطرات خوب، نه دوستای خوب، نه سواد زیاد، نه خوشگذرونی!!! ولی خدایی الان فهمیدم حتی اگه سال اول و سوم و چهارم رو بذارم کنار و فرض کنم هیچ! سال دوم به جای هر 4 تا سال خاطره و عشق و حال داشت! چه آتیشایی که سر اون پله ها سوزوندیم که دو تاآمار حسابی بگیریم. چه آتلیه 3و 4 هایی که می رفتیم. اون لویزان رو بگو! پارک طالقانی که هنوزم ازش متنفرم! اوه اوه رویا و قهوه رو! کتابخونه خواجه نصیر رو که نگو. و چقدر زود غمگین می شدیم اون موقع ها! به گمونم الان اگه همون اتفاقا بیفته 10% اون وقتا هم ناراحت نشیم. پوست کلفتمون کرد اون سال دوم. فکر کن .. واسه یه ناهار تو خوردن ماه رمضون بکوبی از دانشگاه تا جمشیدیه بری! آب بازی پارک نیاورون و بعدش انجام عملیات غیر ممکن 12 تو تاکسی، از دست تو بهاره !! من و سحر که اینکاره نبودیم. وای اون ضرب المثل معروف گوشواره بچه شو در میاره طلا میخره. خلاصه اینقده خدیدم که مامانم اومده میگه عزیزم می خوای یه کم کمتر به خودت واسه درس خوندن فشار بیاری؟ نگران سلامتیت شدماااا
حیف که نمیشه اینجا از خاطره سازان محترم نام برد! ولی واقعا ازشون تشکر می کنم که با سوتی ها و کاراشون اینقده بهمون حال دادن و باعث شدن کلی بخندیم.

هیچ نظری موجود نیست: