یادداشت
Hold fast to dreams...

۱۳۸۶ مهر ۳, سه‌شنبه

خانواده خوشبخت

کتاب که می خوانم بعضی وقتها می خوانم که خوانده باشم! که بدانم. که لذت راحت لم دادن و ورق زدن را بچشم. و شاید از بین هر چند کتابی که می خوانم تنها یک یا دو جمله چنان برود در خاطرم که لحظه به لحظه تحلیلش کنم و هی بمانم که عجب!!! و هر دفعه به معنی جدیدتری برسم. اولین جمله کتاب « خانواده خوشبخت» نوشته سارتر این است:
در جهان خوشبختی واقعی وجود ندارد، اما گاهی وقتها هم نمونه هایی از آن پیدا می شود!
و یا در جایی دیگر، تقریبا در اواخر کتاب:
برای چه تعجب می کنی؟ هر انسان در اختیار حوادث هولناکی است، زمان برای آدمی حادثه می سازد و این حادثه ها بدبختی فراهم می کنند. بد بختی در هر صورتی دارای قدرت زیادی است و می تواند سراپای آدمی را در اختیار بگیرد. ما از نیستی به هستی می آییم و از هستی به نیستی می رویم. در فاصله این هستی و نیستی زمان قرار دارد. زمان هم حاصل حوادث است، حوادث از زمان بوجود می آیند و زمان را تغییر می دهند.

البته شاید برای درک آنچه می خواهم بگویم بهتر باشد این کتاب را بخوانید... نه... نه برای درک نوشته من! فقط کتاب خوبی است....
به گمانم هنر نوشتن در به کار گیری کلمات زیبا، موضوع مناسب، ساختار عالی و ... نیست.هنر دقیقا در کاری است که در این کتاب صورت گرفته. با پیش فرضهای ذهنی شما شروع می شود... اینکه شاید تو خوشبخت نباشی.. ولی یک جایی هستند کسانی که خوشبختند. و مدام و پی در پی این را تکرار می کند و مطمئنت می سازد که باور کن اینها خوشبختند. چه می شود که در پایان کتاب بدبختی را چیره می داند؟ و چه راحت در پایان خواننده می پذیرد نمونه ای که برای خوشبختی ارائه شده هم در نهایت بدبختی بیش نیست! این است که یک نویسنده را بزرگ می کند. هنر نویسندگی در این است. در به تصویر کشیدن داستانی کهنه به شیوه ای نو. همان تضاد تکراری بین طبقات... همان گناهان نا خواسته که موجب عذاب میشوند، داستان نخ نما شده حق السکوت گرفتن بی سر و پایی از بزرگی! ولی در نهایت نو! هنر در این است نه در..

هیچ نظری موجود نیست: