روزهای کمی تا قسمتی شاد با رگه هایی از اندوه، اندوه با دلیلی، شاید برای اولین بار با دلیلی به وضوح تمام زندگی. یک ماه گذشت و از تمام سوال ها تنها یکی باقی ماند و چه پررنگ ماند: مثل لاک سرمه ای با طراحی نقره ای. فقط پاک نمی شود. می پرسم، ، هر صبح وقتی بند کفشم را میبندم ، هر ظهر وقتی به غذای سرد و ماسیده نگاه می کنم، هر عصر که خسته تر از روز قبل منتظر تاکسی های اعتصاب کرده بدون بنزین می مانم، هر شب قبل از خواب، می پرسم... مدام می پرسم. و گوش تیز می کنم برای شنیدن جوابی که شنیده نمی شود. خوب نباید هم بشود!! کدام صدا را باید بشنوم وقتی سکوت می کنم؟
پ.ن: دعوت، سه زن، مهمانسرای دو دنیا؟ مسلما مهمانسرای دو دنیا


۲ نظر:
خب اینجا کامنت می ذارم
فقط در موردآخرش نظر می دم که
من فقط دعوت رو دیدم
اون هم به زور بقیه !
ولی باز هم لورل هاردی رو انتخاب می کنم !
D:
مهمانسرای دو دنیا چیه ؟
تو چرا انقدره دپی؟ کو اون دختر شاد که با هم دیوار صاف رو بالا میرفتیم؟
ارسال یک نظر