یادداشت
Hold fast to dreams...

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

املت

یکی از چیزایی که ابدا به فکرم نمیرسید این بود که یه زمانی هوس کنم املت بخورم و برای خوردنش مجبور بشم برنامه ریزی کنم!!! امشب اگه قسمت بشه بعد از یه هفته که من و وحید دلمون به شدت املت خواسته، گویا همه چی جوره: گوجه داریم، تخم مرغ داریم، و مهمتر از همه وقت برای درست کردنش هم داااااااریم!
پیش به سوی املت

۱ نظر:

NeGaR گفت...

دولتی. دلم تنگ شده. حالم خوب نیست. مامان امشب رفت. می خوام بهت زنگ بزنم، اما تحمل هیچ موجود زنده ای را ندارم. ولش کن! زنگ نمی زنم! دلم صداتو نمی خواد!

دلم یک شونه می خواد که سرم را بذارم روش، بغض کنم، اما گریه نکنم...

به خودم حق می دم که بعد از یک سال و سه ماه، دلم صدای دو تفنگدار دیگه را نخواد! خودشون را بخواد! خودِ خودشون... که بزنن تو سرم! واقعاً بزنن تو سرم و بگن: خره! گریه نکن!