یادداشت
Hold fast to dreams...

۱۳۹۱ مهر ۴, سه‌شنبه

دلم تنگته

الان نمی دونم دو هفته زمان کمیه یا زیاد. نمی دونم باید بگم همش دو هفته از رفتن بابا گذشته یا بگم دووووووووووووو هفته گذشته... نمی دونم ... فقط می دونم تو این دو قرنی که بابا پیشمون نیست خیلی دل تنگشم... برای صداش... برای حرف زدن باهاش... برای غر زدن براش... برای لوس کردن براش... برای بودن باهاش... خیلی دل تنگتم بابا ... خیلی . هممون دل تنگیم. هنوز وقتی با مامان و هوتن اوو می کنم میاذ سر زبونم که بگم به بابایی بگین بیاد دیگه و حرفمو میخورم. میاد سر زبونم که به مامان بگم خوبی؟ بابا چطوره و حرفمو می خورم. ممیاد سر زبونم که بگم به بابا سلام برسون و حرفمو می خورم.
هر جایی، هر خیابونی، هر غذایی، هر رنگی، همه چی... همه چی منو یادش منیدازه. بسکه در مورد همه چی براش حرف زده بودم.  دلم تنگته بابا... خیلی دلم تنگته.