یادداشت
Hold fast to dreams...

۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

یلدا

و کم کم این اولین ها از راه میرسن. می دونم مثل خیلی چیزای دیگه تو زندگی ترسش از خودش اذیت کن تره. ولی واقعا سخته اولین یلدا بدون بابا .... به عید و تولد هامون اصلا نمی خوام فکر کنم....
تقریبا هر روز با مامان چت می کنم. طفلی باید هم به اندازه خودش هم به اندازه بابا باهام حرف بزنه. هنوزم سختمه که ازش بپرسم انحصار وراثت چی شد.  سنگ چی شد. و این قضایا. براش از همه چی می گم. حسرت چیزایی که به بابا نگفتم باعث میشه از خبر درست کردن سوپ هم نگذرم و منیژ جون هم  کلی گوش میده و نظر میده.
تازه چون سر هوتن شلوغه یه وقتایی جای اونم باید باهام حرف بزنه.
ولی دلم بدجور تنگته  بابایی


هیچ نظری موجود نیست: