امروز داشتم به هیدن (Hayden) همکارم می گفتم که خیلی خسته شدم. از سپتامبر پارسال همش دهنم سرویس شده. بعد دیدم نه! قبلشم همچین اوضاع خوب نبوده! خلاصه که وقتی چس ناله های بقیه رو می خونم که افسردگی فلسفی گرفتن به قول خودشون ( که نمی دونم چه کوفتیه، هر چی هست نمادی از اینه که بله... منم فکر می کنم) نا خودآگاه یه لبخند تمسخر آمیز میاد رو لبم که اگرچه دردم زیاده، ولی حداقل از بی دردی نیست!
تازه داشتم یکم سر حال میشدم. الهام قرار بود بیاد برای تولدم و همین طور بهار و حامد. یهو گند زده شد به همه چیو نه تنها نیومدن، منم حوصله تولد گرفتن ندارم. نه تحت این شرایط. نه وقتی هر شماره ناشناسی که زنگ میزنه نمی دونم بر دارم یا نه! نه الان که داشتن تماس از مدیا، مامان، هومن، و حتی وحید منجر به سکته میشه!!!
و البته حوصله خیلی از ایرانی های اینجا رو هم ندارم که بخوام باهاشون هیچ کوفتیو جشن بگیرم. لیست مهمونا رو رسونده بودم به 10 نفر! یعنی عملا هر کی باهاش کاملا راحتم. البته منجر به دلخوری میشد ولی فاک ایت! فکر کرده بودم با تمام بلا هایی که سرم میاد حق دارم یه بعد از ظهر راحت باشم. الان دل و دماغ همونم ندارم...


۱ نظر:
تولدت مبارک!
ارسال یک نظر