دایره بودیم.
مثلثمان کردی.
و من مجبور شدم مثلث عجیب الاضلاعی که ساختی را متساوی الاضلاع کنم.
می ترسم مجبورم کنی فردا بنویسم مثلث را هم کردم 2 خط... دو خطی که معلوم نیست به کجا میروند. اصلا جایی می روند؟
کار سخت الزاما نشدنی نیست ولی احتمالا به ذهن هم نمیرسد. مثل وقتی که اتفاقی می افتد که هرگز فکرش را هم نکردی. به گمانت آتقدر غیر ممکن بود که حتی برایش جایی در رویا هم باز نکرده بودی. ولی درست جلوی چشمانت اتفاق افتاد و چون تو آماده نبودی ندیدی.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر