یادداشت
Hold fast to dreams...

۱۳۸۶ اسفند ۶, دوشنبه

آواز


قدم میزنیم! 1 ساعت یا بیشتر. بسته به اینکه دوست خیابان سیزدهمیان باشد یا نه شام هم می خوریم یا نه. جای دوری نمیرویم همین کوچه خودمان را میرویم تا ته و هی کوچه های اطراف را متر میکنیم. مهم نیست. مهم نیست. قدم زدن مهم نیست. مهم این است که با صدای بلند آواز می خوانیم. یعنی بیشتر سلما می خواند و من و دوست خیابان سیزدهمی هی گوش می دهیم و هی آدم های این کوچه ها با تعجب به ما نگاه میکنند، لبخند میزنند، متاسف میشوند، یاد گذشته ها می افتند، بدشان می آید از ما و یا شاید تحسینمان می کنند. هر چه که میکنند هم مهم نیست. نتا وقتی مزاحم نشوند مهم نیست. مهم این است که حس خوبی دارم وقتی می توانم ترانه ای را که دوست دارم فریاد بزنم و هی نگران این نباشم که بشنوم : هیس! مگه اینجا چاله میدونه! زشته، چی فکر میکنن بقیه؟
سکوت وقتی سلما می خواند خیلی سبک میشود! درست به سبکی من وقتی تمام سعیم را کرده ام تا در زمان مناسب در جای مناسب باشم ! این را 2 هفته پیش فهمیدم. در بین فکر های عجیب لحظه قبل از خواب. اینکه من هرگز در زمان مناسب در جایی که باید باشم نبودم.
وقتی قدم میزنیم دقیقا انگار در زمان مناسب سر جای خودم هستم. مثل خواننده ای که در جای صدایش آواز می خواند. درست و به جا.
**قرار نیست نوشته آنقدر گنگ باشد که خودم هم 1 ماه دیگر نفهمم چه بوده! الان نسبت به نوشته های 1 سال پیش همین حس را دارم

هیچ نظری موجود نیست: