صورت ها همه باهم می آیند و می روند...
شاید هم نمیروند، می مانند و بعد از مدتی چنان یهشان عادت می کنم که یادم می روند
صدا ها همه با هم به گوشم میرسند و من همیشه فکر می کنم هستند صداهایی که من نمیشنوم بین اینهمه شلوغی
دنیای زیباتر شده
مجبور شدم بپذیرم بین صفر و یک اعداد دیگری هم هست
هر چند کسی که صفر میشود برایم ارزشش بیشتر ازآدم چهارصد و سی و هفت هزارمی است.
رنگ ها یکی یکی وارد میشوند. حتی نیاز به دقت ندارند برای دیده شدن.
در این دنیای رنگ رنگی، شاید خاکستری بهترین باشد
شاید.........
شاید هم نمیروند، می مانند و بعد از مدتی چنان یهشان عادت می کنم که یادم می روند
صدا ها همه با هم به گوشم میرسند و من همیشه فکر می کنم هستند صداهایی که من نمیشنوم بین اینهمه شلوغی
دنیای زیباتر شده
مجبور شدم بپذیرم بین صفر و یک اعداد دیگری هم هست
هر چند کسی که صفر میشود برایم ارزشش بیشتر ازآدم چهارصد و سی و هفت هزارمی است.
رنگ ها یکی یکی وارد میشوند. حتی نیاز به دقت ندارند برای دیده شدن.
در این دنیای رنگ رنگی، شاید خاکستری بهترین باشد
شاید.........
به هر حال این فرداست که می آید ، من جایی نمیروم


۲ نظر:
tabriiiiiiiiiiiiikkkkkkkkkkk!
تنها برای کسانی که می خواهند نظر بدهند!!!!
اعتراف می کنم این نوشته ربط زیادی به من یا نثرم ندارد... صرفا بیان یک واقعیت ساده به شکلی دیگر بود... شاید نوعی تمرین
ارسال یک نظر