لحظه هایی سر شار از هیچ، همان پر از خالی گذشته ها.
روزها آرام می گذرند، حادثه های زیبا ، کوچک، ولی تازه مثل تمشک،
تابستان گرمی است، انرژی جنبشی همه چیز بالا می رود، حتی اینجا، زیر سایه کولر
کار می کنم، این مهمترین خبر هر روز شده، گفت بیا ، گفت برو، نهار این بود، چای دیر شد
خبر های دیگری هم هست، سعی می کنم صدای خودم را نشنوم....
روزها آرام می گذرند، حادثه های زیبا ، کوچک، ولی تازه مثل تمشک،
تابستان گرمی است، انرژی جنبشی همه چیز بالا می رود، حتی اینجا، زیر سایه کولر
کار می کنم، این مهمترین خبر هر روز شده، گفت بیا ، گفت برو، نهار این بود، چای دیر شد
خبر های دیگری هم هست، سعی می کنم صدای خودم را نشنوم....


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر