یادداشت
Hold fast to dreams...

۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه

نماز و مجنون و بلاگ سابق

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود. مجنون بدون آنکه متوجه شود از بین او و سجاده اش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و فریاد زد: هی! چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟ مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم، تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟
هی... یادش به خیر! یهو هوس کردم برم وبلاگ قبلیمو ببینم. این رو از تو اون برداشتم.
یه چند وقته که دلم م یخواد دوباره اساسی بنویسم! در واقه تا دمه دمه نوشتنشم می روم ولی همیشه یه اتفاقی میفته که نوشتنه به سرانجام نمی رسه! مثلا همین الان، خط دوم رو که تایپ کردم، دقیقا وقتی رسید به "...چرا بین من.." دستم درد گرفت! یه کم تفکرات کردم دیدم یه چیزی حدود 1 ساعته دراز کشیدم و دست راستم داره وزن سرم رو تحمل میکنه. خوب طبیعیه که نمیشه اونجوری ادامه داد!
حالا تغییر موقعیت و این حرفا یه طرف، اینکه بعد از جابجا شدن و به اصطلاح مستقر شدن تلفن زنگ بزنه یه طرف! بعد می گن آدم چرا کم م ینویسه! اصلا نمی نویسه! بی کیفیت می نویسه! چرت می نویسه!