یادداشت
Hold fast to dreams...

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

خلاصه

یه سری اتفاقاتی اینجا میفته که آدم شاخ در میاره:
1- خوشحال و خرامان بعد از اینکه حساب باز کردیم رفتیم پول هامونو بریزیم به حسابمون، تصمیم گرفتیم یه مقدار نقد نگه داریم چون 1 روز طول میکشه تا پول بیاد تو حساب! به اصرار من حدود 1000 تا نگه داشتیم. اول از همه که موقع شمردن پول ها من و وحید و بهاره خودمونو کشتیم هیچ دو نفری عددشون مثل هم نشد. با تشریفات پول رو گذاشتیم تو پاکت و فرستادیم تو دستگاه. روز بعد تشریف بردیم برای خرید وسایل خونه. مبل و تخت و یه سری خورده ریز خریدیم و تشریف بردیم به سمت صندوق برای حساب. با افتخار کارت رو کشیدیم و منتظر موندیک، ولی چی شد؟ یه پیغام قشنگ داد که پول ندارین اینقدر شماها! ما هم جیبمونو خالی کردیم و بیشترشو جور کردیم ولی بهار به دادمون رسید و تونستیم خرید کنیم. زنگ زدیم به بانک که اووووووووووووووووووووووووووی پولمون کو؟ فرمودن چون رقمش بالا بود HOLD کردیم! باید 6-7 روز صبر کنین. جان؟ چی؟ چرا؟ البته یادتون نره که 1 $ هم نداشتیم. یه 2-3 روزی صبر کردیم و رفتیم بانک برای داد و بیداد. اصلا به داد و بیداد نرسید! زنگ زد به یه جایی و همون لحظه درست شد! گفت 30 دقیقه دیگه پول تو حسابه. به جان خودم این آدمی که باید اینو درست می کرد شاس زده بود وگرنه مگه میشه که بگن 6-7 روز بعد نیم ساعته درست بشه؟
.
2- تشریف بردیم مطابق مقررات دانشگاه تست سل بدیم. فکر کن؟ سل! جمعه تست کرد و گفت که دوشنبه بیا نتیجه رو ببینیم. از اونجایی که ما تو بچگی واکسن زدیم جواب تست هممون مثبت در میاد. فرستادنم برای ایکس ری از ریه. انجام و شد و همه چی خوب و خوش. فرمودن برو صندوق! منم با اعتماد به نفس کامل یک بیمه شده رفتم! خانومه محترم گفت خوب هیله (این بهترین تلفظیه که میشه از اینا در مورد اسمم انتظار داشت) تو که بیمه نیستی! منو میگی... شاخ در آوردم. گفتم نه من بیمه هستم و انصراف از بیمه ندادم. خلاصه مجبور شدم برم اینترنشنال آفیس. روز ثبت نام اونجا یه فرمی پر کرده بودم در مورد بیمه که آبی بود و در خواست بیمه دانشگاه بود. یه فرم دیگه ای دارن اینا فرم زرد. که معنیش اینه که من بیمه نمی خوام. من، وحید و عماد 100% مطمدن بودیم که فرم آبی رو پر کردیم. رفتیم اونجا و یه خانوم خیلی بزرگ بعد از باز کردن پرونده بنده فرمودن اینجا زده شما در خواست بیمه ندادی و نمی خوای. خلاصه از ما اصرار و از اون انکار. نهایتا تشریف برد تو کاغذا رو گشت و دید کههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعله بنده در خواست دادم و اونا اشتباه کردن. اینم سکته دوم.
.
البته همه چی هم اینجوری نبود. تو این 16-17 روزی که اینجا بودیم کلی اینور اونور رفتیم با بچه ها، یه پیک نیک رفتیم، یه عالمه دوستای جدید خوب پیدا کردیم. کلی همه کمکمون کردن به خصوص بهاره که.... کلی تو کلاسا گیج زدم. کلی سوتی دادیم تو حرف زدن. کلی همکلاسی های مهربون کشف کردم. یه همکلاسی خوب بهم 2 تا کتاب داد که باعث شد 100-120 $ خرج نکنم و یه عالمه چیزای خوب دیگه.
نتیجه: اینجا را دوست داریم

هیچ نظری موجود نیست: