یادداشت
Hold fast to dreams...

۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

این جریان موو کردن ما از تگزاس به اوهایو هم شده برای خودش یه داستان! اینقدر قاطی پاطیه که نمیدونم آخرش چجوری میریم اونجا. کلا چند تا برنامه از اولش ریخته شد:
  1. اینجا ماشین می خریم و از آرلینگتونتا دیتون رو نرم نرم با ماشین میریم.
  2. اینجا ماشین می خریم و از ارلینگتون تا اوربانا (شهر نگار) رو با ماشین تند تند میریم، دو روز پیش نگار می مونیم و میریم دیتون.
  3. اینجا ماشین نمی خریم! دو تا بلیط هواپیما می خریم و میریم باهاش دیتون. و دعا می کنیم ماشین خوب گیرمون بیاد!
تازه این فق برای حمل و نقل خودمونه. برای وسایل خونه که از این هم پیچیده تره!
  1. وسایل رو میفروشیم و خلاص
  2. وسایل رو با خودمون می بریم که خودش چند دسته داره:
  • وسایل رو خودمون میبریم
  • وسایل رو میدیم بیارن
  • وسایل رو میدیم فرت کنن
خلاصه یک پروسه قاطی پاطی شده که حد نداره. حالا یه وقتی هست که فقط مشکل این چیزاست... آدم میگه بابا درست میشه. بالاخره یه کاریش می کنیم. ولی یه وقتایی مشکل این چیزا نیست. اون موقع هست که آدم نم یدونه چی کار کنه، فکر کردن فقط مغزشو منفجر می کنه و فکر نکردن هم که امکان پذیر نیست. راهنمایی خواستن فقط تصمیم گیری رو سخت تر می کنه و راهنمایی نخواستن هم سخته. به یه نتیجه ای رسیدم: متاسفانه حتی نم یتونم تخمین بزنم که کی این شرایط بهتر میشه! الان یه دو ساله که همش به خودم میگم فلان اتفاق بیفته دیگه راحت میشه، فلان مرحله رو رد کنم دیگه حله. اتفاق و مرحله میان و میرن، اوضاع هم عوض میشه ولی بهتر نمیشه. مشکلات بزرگتر میشن. و من مدام این سوال تو فکرم تکرار میشه که چرا فقط من این مشکلاتو دارم؟ اونم همش با هم. جدی می گم: می دونم همه مشکل دارن. می دونم هر کسی فکر م یکنه مشکلات خودش از همه بزرگتره ولی من هیج کسیو ندیدم که تو همه زمینه ها مشکل داشته باشه و هم زمان تو 100 تا جبهه برای حل کردن مشکلاتش مبارزه کنه. مبارزه که نه... دست و پا بزنه. دوستام مشکل دارن ولی یکی دو تا. یعنی زندگیشون داره پیش میره ولی هرزگاهی یه چاله و دست اندازی هم میاد سر راهشون که میشه همون سختی های زندگی. ولی انگار زندگی من شده همش چاله و چاه! یعنی کلا دارم از تو چاله ها بالا پایین میرم، سختی زندگی هم وقتاییه که میفتم تو چاه!
پ.ن. 1: یه وقتایی اصرار میکنی بفهمی چه خبره، می پیچوننت، اصرار می کنی و در جریان قرار میگیری و با خودت میگی عجب غلطی کردم. کم دردسر داشتم، کم غصه می خوردم اینم اضافه شد!
پ.ن. 2: میدونم که اوضاع اونقدری که نوشتم بد نیست. یه کم سیاه نمایی کردم ولی در مورد اینکه تعداد و تنوع مشکلاتم زیاده خیلی هم فروتنی کردم.
پ.ن. 3: لا مصب ولگردی هم نمیشه کرد اینجا! تهارن دیگه کم کمش میرفتم با الهامی مریمی مریمی هانیه ای دوستی یه ولگردی میکردیم حالمون میومد سر جاش.

۱ نظر:

NeGaR گفت...

خیلی خیلی حس مشابه دارم... از سه سال گذشته. جنس مشکل هام با تو فرق داره... اما... خودت که می دونی دیگه...

فقط فکر کن که من دیشب چه خوابی دیدم! برو تو عمق فاجعه!
;D

فکر کن که به زودی همه چی خوب می شه... یعنی می دونی؟ فکر دیگه ای نمی تونیم که بکنیم... :|