پایان نامه رو تحویل دادم. دو تا استادا به به و چه چه کردن و گفتن خیلی خوبه ها ولی ما نمیرسیم بخونیم بدیم به تو اصلاح کنی تو 2 هفته. خلاصه که من هم فارغ التحصیل شدم هم نشدم... یعنی درسم تمومه ولی جشنم با ترم بعدیاست!!!
الان که بی کار نشسته بودم و داشتم فایل های صد بار تکرار شده بک آپ لپ تاپ رو ادقام و دیلیت و... می کردم، با دیدن عکس های قدیم و جدید یه چند تا سوال برایم پیش اومد. اولیش این بود که چه تصمیم هایی گرفتم که نباید می گرفتم. بعدیش این بود که چه روابطی رو ایجاد کردم یا از بین بردم که الان پشیمونم...
جوابشون بماند! ولی یه نکته مهمی رو فهمیدم... هر چی سنم بالاتر رفته، دوست راحتتر پیدا کردم... ولی دوست صمیمی سختتر. الانم که کلا قیدشو زدم....
چه غمگین!! خدایی دلم برای روزهای دانشگاه تنگ شده هااااااااا سحر... پگاه... بهار...


۲ نظر:
مبارکههههههههههههههه هاله جان!
این رهایی پس از ارائه پایان نامه ازون رها شدن های کیفناکه، اما در خصوص دوستی های عمیق باید بگم آدم هر چی دوست خوبه رو در عمیق ترین و روشن ترین روزهای زندگیش اگر پیدا کرد که کرد وگرنه بعد که وارد دوره بلوغ شدی هر چی بالاتر بری دوست عمیق کم و کمتر می یابی.
باورت میشه هنوز تموم نشده؟!
دقیقا، مخصوصا از یه زمانی به بعد سخت میشه در مورد مشکلاتت با آدم های جدید حرف بزنی. آدم های قدیمی تموم اونا رو می دونن خودشون...
ارسال یک نظر