همه ما اسیر دست زمانیم. زمان ما رو به بازی میگیره... یه روز رو یک سال جلوه میده و یک سال رو یک روز. ولی شاهکارش وقتیه که ده ماه رو همزمان ده ثانیه و ده قرن نشون میده. ده ثانیه ای که تک تک جزدیات و رنج و عذابش رو به خاطر داری و ده ماهی که فکر می کنی ده قرن پیش بوده.
خیلی وقته تلخ می نویسم. کلا روزگار تلخیه... تنها امیدی که دارم اینه که ده سال دیگه برای بچه های برادرهام تعریف کنم که خیلی دوران سختی بود. این زمان فعل خیلی مهمه... این که بگم اون موقع "بود"... یعنی الان (ده سال دیگه) نیست! خیلی شنیدیم.... آدمیزاد به امید زندست. می گن:
آرزومند را غم جان نیست
آه اگر آرزو به باد رود
اینو که نوشتم یادم افتاد خیلی وقته کتاب نخوندم. خییییییییییییییلی! و بلافاصله فکر کردم کتاب بخونم؟ باید کتاب بنویسم. اینقدر درس زندگی یاد گرفتم تو این چند وقت که باورم نمیشه. از یه طرف می گم حیفه که این همه تجربه و اطلاعات به درد نخور به هدر بره، از طرف دیگه می گم خدا نکنه کسی این چیزا رو لازم داشته باشه. حرف تجربه شد... مامانم که کلا شده استاد تمام تجربه! و هر دومون شدیم استاد تحمل!!!
از طرف دیگه این ترم اخر بودن و دو تا امتحان و پایان نامه ای که 2 هفتست دست بهش نزدم داره خراب میشه رو سرم. اینا رو بذار کنار ... ده سال دیگه رو بگو که اینا یه مشت خاطره تلخن که پایان خوبی داشتن.... کلا این روزها چیزی نیستن، اینا خاطرات گذشته در روزهای آینده هستن. جدی نگیرینشون


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر