یک سال از روز کذایی میگذره. زنگ زدم به مامان که سایز پیراهن هوتن رو بپرسم که دیدم در کامل تعجب میگه حالا فعلا چیزی نگیر! زنگ زدم به هومن که بهم گفت. اولش فکر میکردیم مثل همیشه یکم اذیتت میکنن و ولت میکنن. یه کم که گذشت فکر کردیم دم عید میزارن بیایی خونه... بعد شد عید... بعد گفتیم میخوان اذیت کنن و بعد عید آزادت میکنن... خوش باوریمون ادامه داشت. رسیدیم به یک ماه و گفتیم خوب یه ۵-۶ هفته نگه داشتن، ولش میکنن... بعد ۱-۲ ماه، بعد ۲-۳ ماه.... اولین ملاقات رو که دادن، مامان که گفت خیلی لاغر شدی و رنگت پریده، مامان که گفت عصا دستت بود، دیگه نگران شدم...به دادگاه رسید و دیدم اتهاماتت خیلی بی پایست! گفتم خوب، دیگه سیستم قضائی اینجورم بی در و پیکر نیست! قاضی میبینه، میخنده، ولش میکنه. دیدم نخیر، اوضاع بدتر از این حرفاست، ولی فکر میکردم یا بهتره بگم الکی امید ور بودا یه ۶-۷ ماهی هستیو آزادت میکنن. حکمت که آمد نتونستم واکنشی نشون بدم، کلا بی حس، یادمه حتا یه مهمونی هم رفتم همون شب. گفتم اگه محل نگذارم، اگه ندیده بگیرم، اگه قبولش نکنم، اتفاق نمیوفته! ولی افتاد. یه سال صبر کردم، یه سال صبر کردی، یه سال صبر کردیم...بازم فکر میکردم عید میزارن بری خونه. و الان، یک سال بعد، انگار تازه داره دوزاریم میفته... تازه دارم میفهمم، تازه دارم به عمق فاجعه پی میبرم.
یاد عیده چند سال پیش افتادم که تو و هومن کابل بودین و نمیشد برای عید بیاین. بهم گفتی با هومن نشسته بودین با دل گرفته که یکی از این شبکهها اندی گذاشت: "دارم میرم به تهران!" یادمه گفتی هم خیلی ناراحت بودی، هم عصبانی!! و اینا رو در حالی تعریف میکردی که داشتی هرّ هرّ میخندیدی به ناراحتیه اون موقع! خوب من منتظرم که بیای بیرون و برای هم این دو تا عید رو تعریف کنیمو بخندیم به نارحتی این دو سال! ! از همهٔ اینا بگذریم، خواستم بگم که هممون مصمم تر از همیشه سفرهٔ ۷ سین انداختیم. خواستم بگم خانوادگی رومون زیاده و کم نمیشه! خواستم بهت بگم، مثل همیشه ۷سین آمریکایی یه سین کم داره، دو ساله پیش گفتی یه ساعتی، سوزنی، سوسکی پیدا کن بذار جور شه! پارسال نشد ازت بپرسم، خودم به خودم گفتم یه ساعتی، سوزنی، سوسکی پیدا کن بذار جور شه! امسال هم همینطور. ولی اصلا رضایت نمیدم ساله دیگه از این بحث غیبت کنی! اصلا ساله دیگه حتا اگه ۷ سین کامل رو هم داشته باشم، یا سمنو رو قبل عید میخورم یا سماق از دستم میافته زمین که یه سین کم باشه تا ازت بپرسم چی بذارم به جاش! تو هم بگرد دنبال یه چیزی که با س شروع بشه. این نامه رو هم نمیدم مامان برات بیاره! تقصیر خودته، آخرین باری که عکس اندی و آنا رو نشونت داد اشک تو چشات جمع شد. هوتن آزاری که ندارم! دیگه پرچونگی بسّه: بهارت مبارک، عیدت مبارک، ساله نوت مبارک.
از طرف منو کل فامیل!


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر