نمیدونم چطوری این کارو میکنه، خودش کلی فکرش مشغوله، خودش کلی تو دو سال گذشته اذیت شده، هر هفته اوین رفته، با هر زنگ تلفن از جا پریده، ولی بازم چنان با شورو حرارت از عید و دید بازدید صحبت میکنه، میگه، میخنده، امید میده... که تمام ناراحتی هم میپره! هر دفعه میگم اه چرا اینجوری شد و غر میزنم بدون استثنا میگه "مامان جان اینم درست میشه، اینم میگذره، اینم فقط ازش خاطرش میمونه. آدم یکم صبر میکنه، تحمل میکنه، بیتابی نداره که. شلوغ کردن نداره که عزیز من! اصلا از این رفتارها خوشم نمیاد!" خلاصه که با معجونی از خنده و نصیحت چنان حال آدم عوض میکنه که خودت نمیفهمی چی شد که غمو غصهها پرید!
مامان جون میشه راز اینهمه صبوری رو به منم بگی؟ لطفا؟


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر