تو فیس بوک می چرخم و حرص می خورم. لجم میگیره. عصبانی میشم. از همه فرند لیستم. از هر کی چیزی پست میکنه و یا لایک می کنه. سعی می کنم نخونم. فیس بوک رو رو کامپیوترم می بندم و بلافاصله گوشیم رو دستم می گیرم و ... خشکم می زنه! مثلا اون لامصبو بستی که نشینی بخونی این کذایی رو! کم میارم و دوباره رو لپ تاپ بازش می کنم. حوصله جنگیدن ندارم. بازم لجم می گیره، حرص می خورم، شاکی میشم.
از اینکه من ناراحتم ولی دنیا واینستاده ناراحتم. از اینکه زندگی جریان داره، ملت میرن سرکار و دانشگاه و همه و همه لجم می گیره. از توقع بیجا و احمقانه خودم حرصم می گیره. از بی خبری، از با خبری، از مصاحبه، از وایبر، از کارت تلفن، از برونشیت ... از همه چی لجم می گیره. میرم وبلاگ های داغون رو می خونم که حواسم پرت شه ولی از اینکه وبلاگ داغون وجود داره لجم می گیره. به این فکر می کنم که مغز آدم چجوری کار می کنه. فکر می کنم میشه به سقف زل زد و به چیزی فکر نکرد یا مثل عطر اقاقیا و گل شب بو این دری وریا مال شعراست و تو واقعیت خبری نیست؟؟ دلم می خواد بدونم آدم های دیگه می تونن صداهای تو سرشون رو خفه کنن یا همه همینجورین؟ سعی می کنم به هیچ چی فکر نکنم. به خودم میام میبینم دارم در مورد فکر نکردن و اینکه چجوریه فکر می کنم! خسته میشم از فکر کردن به فکر نکردن و می رم سراغ یه فکر دیگه. سعی میکنم قیافه هوتن رو مجسم کنم. مثل این شبیه ساز های سه بعدی. می چرخونمش تو ذهنم که تمام رخ، نیم رخ ها، و پشت سر رو کاملا داشته باشم. سعی می کنم کبود تصورش کنم. باید اول یه تصویر کبودی درست کنم. می گردم تو آرشیو مغزم یه کبودی پیدا می کنم ولی مال پاست. سعی می کنم یادم بیاد تصویرش مال چیه. لامصب کبودی بدی هم بوده. یادم میاد... سرایدار احمق مجتمع کناری خونه مامان اینا حتی زمستونا هم حیاط و دم ذر مجتمعشونو با آب می شوره... زمین یخ زده بود خوردم زمین... ناجور... دردناک. تا 3-4 ماه کبودیا بود. هنوزم وقتی زانوم می خوره یه جایی حس می کنم دردش متفاوته تو اون نقطه. سعی می کنم رنگ های کبودی رو منتقل کنم رو صورت هوتن. دلم نمیاد. به خودم می گم این خیلی زیاده. اینجوری که دردش زیاده. کمش می کنم تا به حد قابل قبول برسه. حد قابل قبول یعنی چی؟ یعنی حدی که باعث نشه آدم شکه بشه... می رم اینترنت سرچ می کنم کبودی. قبل از اینکه چیزی بیاد صفحه رو می بندم. صورتشو پاک می کنم از کبودیا و سعی می کنم دیتیل صورتشو تکمیل کنم.
یادم میاد مامان گفته بود که ریشاش سفید شده بوده اساسی. به خودم می گم دیدی؟ اول قیافشو درست کن بعد برو کبودیا رو بذار سر جاش! ته دلم میگم اینجوری شاید وسط تکمیل کردن تصویر صورتش تو فکرم، فکرم منحرف بشه یا جای دیگه. می خوام جای ریش رو درست کنم و رنگشو که یهو یاد ریش تراش میفتم. هوتن همیشه با ریش تراش ریششو می زد. بعد یادم میاد که نه، هم تیغ هم ریش تراش. یاد بابا میفتم و ریش تراش بابا. یاد نا خود آگاه قیافه بابا، هومن، هوتن و وحید رو مجسم می کنم. صف کشیدن جلوی چشم. ریش هاشونو مقایسه می کنم. بابا که ریش نداشت! سبیل داشت. کلی منو هوتن التماسش کردیم ریش پرفسوری بذاره نذاشت. یه دفعه پای اسکایپ گفت خواستم بیام پیشت ریش پرفسوری می دارم، خوبه؟ هومن ریش پرفسوریش نصفست! یعنی وسط نداره! هوتن چند وقت ریش می ذاره بعد دق می ده تا بزنه! شصت مدل عوض می کنه. به سبیل خالی که می رسه مثل کسی که شاهکار کرده باشه میاد در اتاق رو با لگد باز می کنه داد می زنه اوووووی آبجی! نبینم بی اجازه از خونه بری بیرون! منم ادای دختر لوس ها رو در میارم و صدامو نازک می کنم، نه خان داداش، خدا شاهده پامو از در بیرون نذاشتم امروز. به حجرالاسودی که بوسیدم! بعد هر هر می خندیم . مامان داد می زنه خلین شما دو تا به خدا! بابا می خنده و می گه مگه بچه این این بازیا چیه در میارین! ما می زنیم زیر خنده و مامان زیر چشمی نگاه به قیافه هوتن می کنه. باز تو اینا رو زدی؟ با پرفسوری خوشگل تری! هوتن با لهجه رشتی می گه: مار جان به امی کوچه دختران رحم بوکودم! و می زنه زیر آواز : امی کوچه دختران می سایه غش کونیدی... مامان می گه برو، برو رد کارت. نوبرشو آورده! به خودم میام میبینم یه لبخند گل و گشاد رو صورتمه. از خودم لجم می گیره. از خندم حرصم می گیره. از حرصم اشک تو چشام جمع میشه. به خودم می گم چی شد که اینجوری شد. می گم شاید تقصیر من بود... شاید اگه ایران می موندم هنوز بابا بود. هوتن آواز می خوند. اندیشه پنج شنبه میومد خونه مامان. مامان پیر نمیشد.
سرفه امونم نمیده. اسپری میزنم تو دهنم ولی چیزی ازش در نمیاد. خندم میگیره، این لامصب اسپری هم واسه من .... تکونش میدم و دوباره میزنم. می دونم اثر نداره ولی بالاخره بهتر از هیچ کار نکردنه. مثل رای دادن به روحانی. یاد فیس بوک میفتم. یاد دری وری هایی که می گن: برای تضعیف دولت این کارو کردن! دولت رو متهم نکنین. انگار دولت طبق قانون اساسی داغون یه مملکت دیگه قسم خورده! آخه لامصبا این مرتیکه قسم خورده مجری قانون به عدالت برای تمام ایرانی ها باشه. چرا یه بوم و دو هوا دارین شما؟ گفتم رای ندین وقتی کسی که رای می دین قدرت نداره، گفتین رئیس جمهوره، اگه آدم درست رو انتخاب کنیم همه چی حله. رای دادین... الان می گین ردیس جمهور تو مملکت هیچ کارست؟ دیگی که واسه من نجوشه می خوام سر سگ توش بجوشه. مگه مادر من شهروند اون خراب شده نیست؟ این هدیه روز مادر بود بهش دادن؟ دوباره گر میگیرم.
سرفه امونم نمیده. اسپری میزنم تو دهنم ولی چیزی ازش در نمیاد. خندم میگیره، این لامصب اسپری هم واسه من .... تکونش میدم و دوباره میزنم. می دونم اثر نداره ولی بالاخره بهتر از هیچ کار نکردنه. مثل رای دادن به روحانی. یاد فیس بوک میفتم. یاد دری وری هایی که می گن: برای تضعیف دولت این کارو کردن! دولت رو متهم نکنین. انگار دولت طبق قانون اساسی داغون یه مملکت دیگه قسم خورده! آخه لامصبا این مرتیکه قسم خورده مجری قانون به عدالت برای تمام ایرانی ها باشه. چرا یه بوم و دو هوا دارین شما؟ گفتم رای ندین وقتی کسی که رای می دین قدرت نداره، گفتین رئیس جمهوره، اگه آدم درست رو انتخاب کنیم همه چی حله. رای دادین... الان می گین ردیس جمهور تو مملکت هیچ کارست؟ دیگی که واسه من نجوشه می خوام سر سگ توش بجوشه. مگه مادر من شهروند اون خراب شده نیست؟ این هدیه روز مادر بود بهش دادن؟ دوباره گر میگیرم.
بازم خوبه کسی و چیزی دم دستم نیست. یه قلپ شربت برای سرفه میرم بالا. دیگه کار از قاشق و اینا گذاشته. حدودی اندازه می زنم!!! وحید اگه بود می گفت کی خورده بودی؟ زود نیست الان؟ دوباره یاد ریش میفتم. وحید ریش هاشو زده. یعنی اونم پرفسوری داشت و الان زده. به این فکر می کنم که داره چند روز دیگه میره مینه سوتا. یاد پارسال میفتم. تا کلیولند فقط 2-3 ساعت راه بود با اتوبوس. تا مینه سوتا با هواچیما 4 ساعت راهه... دوباره سرفه می کنم. اینقدر سرفه کردم گردنم گرفته! دراز می کشم و به سقف زل میزنم....


۱ نظر:
آدم های دیگه نمی تونن صداهای تو سرشون رو خفه کنن.... واسه همین میفتن به دری وری گفتن. بلند بلند دری وریهاشون رو داد میزنن، بلکه کر بشن و نه چیزی بشنون و نه حتی به صداهای ذهنشون فرصت ابراز وجود بدن...
خوش به حالته که هوتن هنوز میتونه لبخند گل و گشاد پهن کنه رو صورتت. خوش به حالته که دری وری نمیگی. نمیتونی که بگی...
خوش به حالته که بابا و هومن و هوتن و وحید داری...
همشون رو همیشه داشته باش...
ارسال یک نظر