در راستای تغییر و تحولات سریع و عجیب در محل کارم، یکی دیگه هم استعفا
داد و رفت! زک که senior researcher بود یه کار دیگه پیدا کرد که به قول
خودش به آرزوش نزدیکتر بوده و میتونه کمکش کنه به شغل آرزوهاش برسه. و من
کلا الان دو هفتست که تو فکرم: شغل آرزوهای من چیه؟
هر روز، به خاطر
نوع کارم، با موضوعات و آدمهای متفاوتی کار میکنم، یه روز میرم شهرداری و
در مورد نتیجه تحقیق و مصاحبه و... برای جذب سرمایه گذار و بیزینس در مرکز
شهر حرف و چونه میزنم و روز بعد میرم تو homeless shelter و به مدیرشون
کمک میکنم data هاشون رو درست تجزیه تحلیل کنن و براشون داشبورد درست
میکنم. یه روز دارم میزان سواد بچههای ۹-۱۰ ساله رو تو یه محل کوچیک شهر
بررسی میکنم و یه روز اینکه تو یه قسمت شهر چه امکاناتی (asset) وجود داره و
یه روز هم دارم کمک میکنم که شهرداری بودجه امسالشو ببنده و از دولت
فدرال پول بگیره برای مناطق محروم شهر. مساله اینه که همشون رو دوست دارم!
شدم مثل بچه هایی که میخوان بزرگ شن همه کار بشن، امروز دکتر، فردا خلبان،
بعدش آتش نشان، بعدشم معلم. و بعدش سرگیجه شروع میشه، چون مثلا شروع PhD رو به تعویق انداختم که موضوع
مورد علاقه رو پیدا کنم، ولی به جاش تعداد بیشتری موضوع پیدا کردم.
وقتی با استاد راهنما قبلیم صحبت کردم گفت خیلی هم خوبه تصمیمت، اکثر
دانشجوهای من موضوع که ندارن هیچی، علاقشونو با فاند استاد تنظیم میکنن،
حداقل تو جلوتری!
جلوتر یا عقب تر، درست یا غلط، واقعا نمیدونم شغل ایدهال
من چیه، یا موضوع مورد علاقه من برای PhD چیه. تنها چیزی که میدونم اینه
که در شرایط فعلی همین جوری خوبه، شاید اگه همینطور پیش بره و آدمها و
موضوعات جدید ببینم اون موضوع رو پیدا کنم، اون شغل آرزوها رو یه جائی
ببینم.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر