دوست داشتم میتوانستم بدون نور بنویسم، بدون نور و خواب و بیدار.
دنیا سریعا به سمت زشت شدن پیش میرود، به فاصله گرفتن از تناسبات زیبایی مابانه.
در میان این همه شلوغی و هیاهو، تردید سریع تر از یقین میدود.
روی بازنده این بازی باید شرط بست.
نتوانستم در ایستگاه مترو درست خط را عوض کنم.
خیابان ها شده اند محل برخورد، دنیا کوچک بود - شاهد هم دارم - تنها کوچکتر شده.
این یک یادداشت روزانه بود... تنها ترتیبش از پایان به آغاز بود، مثل همیشه: آخرش چی شد؟
۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه
باران میبارد (1)
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر