باز هم قصه تکراری شب های من، خسته نمیشوم از این قصه ی تکرار، از این شب های بی رنگ و شفاف، از این نوشته های بی سر و ته، از این همه قصه های حقیقی؟
تمام آنچه می کنم، تمام لحظات این روزها پر است از هر آنچه که خواستم، لحظات و ساعت های آزاد برای خواندن کتاب، دیدن فیلم و فکرهای جدی و کافه های شوخی! ولی باز هم کافی نیست، لحظاتی میرسد که خالی از این همه ام، می بینم جای چیزی خالی است، انگار کاری بود که باید انجام میدادم، که قرار بود در این روزهای آزاد انجام بدهم ولی نیست، انگار گمش کردم!
تلفن خانه یک طرفه است، همراه هم! آسوده، آنکه ارزش صحبت کردن دارد خودش زنگ میزند، و چه خوشحالم که بیشتر وقت ها وقتی میلرزد دل این همراه خوشحالم، کمتر می گویم اه... باز هم این مزاحم... تازه رسیده ام به حرف دوستی که میگفت : من بر خلاف تو در انتخاب دوست و یا هم صحبت خیلی محتاطم، هر کسی ارزش وقت من را ندارد! مدتی است دوست جدیدی ندارم، و راضی ترم، از بین آدمها خوبهایشان را سوا کردم، باقی به درد زندگی نمی خورند، فقط و فقط شاید گاهی به درد یک پاسخ در این سیصد و شصت کذایی که انگار تنها برای فضولی بوجود آمده، و البته برای قربان صدقه رفتن می خورند!!!
جدیدا دوست عاقلی را دوباره کشف کردم، در واقه جدیدا که نه، مدتی کشف شده و الان بیشتر از ماهها پیش می فهمم خوبی هایش را، در این دنیای منظورها، داشتن دوستی که چیزی نخواهی و نخواهد آنقدر عجیب است که....
چند روز پیش زن و شوهری مهمانمان بودند، زن هفتاد و هشت ساله و مرد حداقل هشتاد و پنج- شش ساله، برایم جالب بود که در این سن که خیلی ها جایی را برای زندگی انتخاب می کنند و به انتظار مرگ می نشینند و آرزویشان این است که زودتر از آن یکی بمیرند تا تنهایی را حس نکنند - چه خود خودخواهانه..- این دو با جدیت تمام برنامه چند ماه ایران چند ماه امریکای بیست- سی سالشان را دنبال می کنند، فکر کنید، پیر مردی که با روزی هزار قرص و مکمل غذایی و ویتامین های جور واجور زنده است هفت ساعت در فرودگاه آمستردام بماند برای تعویض پرواز! شاید برای همین است که در این سن بدون هیچ عمل جراحی هنوز بدون عینک روزنامه و کتاب می خواند! این همه حس بودن که از خودشان به اطراف پرت می کردند، تازه آن هم در حالی که تنها یک سال از مرگ پسرشان می گذرد ستودنی بود. اعتراف می کنم شرمنده ام کردند از این همه حس نبودنی که دارم، از این که این همه ناملایمات زندگیشان بیشتر از خوبی هاست ولی باز مصرانه زندگی میکنند. عصرها یک ساعت پیاده روی می کنند، بعضی روزها برای خرید گل های فصل و گلدان های جدید برای بالکن این مغازه و آن فروشگاه را جستجو می کنند، با اصرار تمام برای گرفتن کوپن می روند، و یا میروند تا آن سر شهر تا اجناسی که با بن های بازنشستگی بهشان میدهند را بگیرند تا بدهند به سرایدار و مستخدمشان! و یا خیلی عادات دیگر که مدتهاست حفظشان کرده اند و به همین روال ادامه میدهند. از دوستانشان که کم هم نیستند ولی اکثرا جوانترند پذیرایی می کنند هر چند کمتر به خانه کسی می روند. خلاصه چنان زندگی می کنند که انگار تازه شصت سال دارند و هفته ی پیش بازنشسته شده اند!!!!!! بیشتر از من زنده بوده اند و در هر لحظه بیشتر از من زندگی می کنند.
*حماقت یعنی چه؟
** مقصر کیست؟
***درست کدام است؟
****خدا عاقبتت را به خیر کند دیوانه!
تمام آنچه می کنم، تمام لحظات این روزها پر است از هر آنچه که خواستم، لحظات و ساعت های آزاد برای خواندن کتاب، دیدن فیلم و فکرهای جدی و کافه های شوخی! ولی باز هم کافی نیست، لحظاتی میرسد که خالی از این همه ام، می بینم جای چیزی خالی است، انگار کاری بود که باید انجام میدادم، که قرار بود در این روزهای آزاد انجام بدهم ولی نیست، انگار گمش کردم!
تلفن خانه یک طرفه است، همراه هم! آسوده، آنکه ارزش صحبت کردن دارد خودش زنگ میزند، و چه خوشحالم که بیشتر وقت ها وقتی میلرزد دل این همراه خوشحالم، کمتر می گویم اه... باز هم این مزاحم... تازه رسیده ام به حرف دوستی که میگفت : من بر خلاف تو در انتخاب دوست و یا هم صحبت خیلی محتاطم، هر کسی ارزش وقت من را ندارد! مدتی است دوست جدیدی ندارم، و راضی ترم، از بین آدمها خوبهایشان را سوا کردم، باقی به درد زندگی نمی خورند، فقط و فقط شاید گاهی به درد یک پاسخ در این سیصد و شصت کذایی که انگار تنها برای فضولی بوجود آمده، و البته برای قربان صدقه رفتن می خورند!!!
جدیدا دوست عاقلی را دوباره کشف کردم، در واقه جدیدا که نه، مدتی کشف شده و الان بیشتر از ماهها پیش می فهمم خوبی هایش را، در این دنیای منظورها، داشتن دوستی که چیزی نخواهی و نخواهد آنقدر عجیب است که....
چند روز پیش زن و شوهری مهمانمان بودند، زن هفتاد و هشت ساله و مرد حداقل هشتاد و پنج- شش ساله، برایم جالب بود که در این سن که خیلی ها جایی را برای زندگی انتخاب می کنند و به انتظار مرگ می نشینند و آرزویشان این است که زودتر از آن یکی بمیرند تا تنهایی را حس نکنند - چه خود خودخواهانه..- این دو با جدیت تمام برنامه چند ماه ایران چند ماه امریکای بیست- سی سالشان را دنبال می کنند، فکر کنید، پیر مردی که با روزی هزار قرص و مکمل غذایی و ویتامین های جور واجور زنده است هفت ساعت در فرودگاه آمستردام بماند برای تعویض پرواز! شاید برای همین است که در این سن بدون هیچ عمل جراحی هنوز بدون عینک روزنامه و کتاب می خواند! این همه حس بودن که از خودشان به اطراف پرت می کردند، تازه آن هم در حالی که تنها یک سال از مرگ پسرشان می گذرد ستودنی بود. اعتراف می کنم شرمنده ام کردند از این همه حس نبودنی که دارم، از این که این همه ناملایمات زندگیشان بیشتر از خوبی هاست ولی باز مصرانه زندگی میکنند. عصرها یک ساعت پیاده روی می کنند، بعضی روزها برای خرید گل های فصل و گلدان های جدید برای بالکن این مغازه و آن فروشگاه را جستجو می کنند، با اصرار تمام برای گرفتن کوپن می روند، و یا میروند تا آن سر شهر تا اجناسی که با بن های بازنشستگی بهشان میدهند را بگیرند تا بدهند به سرایدار و مستخدمشان! و یا خیلی عادات دیگر که مدتهاست حفظشان کرده اند و به همین روال ادامه میدهند. از دوستانشان که کم هم نیستند ولی اکثرا جوانترند پذیرایی می کنند هر چند کمتر به خانه کسی می روند. خلاصه چنان زندگی می کنند که انگار تازه شصت سال دارند و هفته ی پیش بازنشسته شده اند!!!!!! بیشتر از من زنده بوده اند و در هر لحظه بیشتر از من زندگی می کنند.
*حماقت یعنی چه؟
** مقصر کیست؟
***درست کدام است؟
****خدا عاقبتت را به خیر کند دیوانه!


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر