یادداشت
Hold fast to dreams...

۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

تلالو (3)


ذهنم را خالی می کنم.
ساعت 8:30 نزدیک است. سرایدار می آید که زباله ها را جمع کند.
ذهنم پر میشود.

بحث میکنم، بحث های بیهوده، می گوید خودخواهی. می گویم تو دگر خواهی؟

اوج میگیرم. بال های آهنی ام آب میشوند.

برای بلند پروازی باید بالی از طلا داشت.


گفته بود برای درک زیبایی باید خودت راببینی.

من زیاد ندیدم. زود عینکی شدم
خط چشم ها پررنگ شدند،

نه زیاد ندیدم.

هیچ نظری موجود نیست: