یادداشت
Hold fast to dreams...

۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه

حرف می زنیم

دلم خواست یه سه چهار ساعت بشینم با یه دوست قدیمی حرف بزنم. نه اینکه حرف خاصی باشه... فقط حرف. هر چیزی. بعد ناخودآگاه مغزم شروع کرد به لیست درست کردن از اینکه با کیا می شه الان حرف زد. اولین، دومین و سومین آدمایی که به ذهنم اومدن اون سر دنیا خواب بودن و حتی اگه بیدار هم بودن و بر فرض من به تلفنی حرف زدن باهاشون رضایت می دادم، اینقدر باهاشون حرف نزدم که نمی دونم اصلا حرفمون میاد یا نه! چهارمی که امریکاست ولی نشد حرف بزنیم و اگه هم می شد اونقدر از زندگی هم دور افتادیم که یه ماه 24/7 باید حرف بزنیم تا برسیم به زمان حال! پنجمی که یه زمانی خیلی باهاش راحت بودم رو خوب... چی بگم! چند ساله به زحمت سلام و علیک و قربون صدقه فیس بوکی(حیف)! ششمی هم که کلا بعد از اینکه بهش گفتم لطف کن از زندگی من گمشو برو بیرون دیگه اصلا نمی دونم چی شد و کجاست(بهتر)! کلا بیخیال شمردن بقیه شدم.
در نهایت به این نتیجه رسیدم که: ولش کن بابا. حالا دو سال حرف نزدی چی شد امروزم روش!
و صد البته منتظر زنگ هوتن...

۱ نظر:

NeGaR گفت...

هاله، این پست بهاره رو بخون:

بعضي وقتا لازمه بري قبرستون.
بشيني سر قبر يكي كه روزي دوستت بوده.
نه
نه براي اينكه يه دل سير گريه كني.
براي اينكه به خودت ياداوري كني بدون اين دوستت دووم اوردي.
يادت بياد وقت مردنش فكر ميكردي دنيا تموم شده.
يادت بياد كه دنيا تموم نشده.
كه دنيا تا وقتي تو زنده اي تموم نميشه.


این دردی که می گی رو می شناسم! بد کوفتیه! جالبیش اینه که بابا چندوقت پیش بهم گفت نگار، فکر کنم مشکل از توئه که اجتماعی نیستی! خودش هم از حرف خودش تعجب کرد!!! نمی دونم چرا اینجوری ها می شه... یعنی می دونم... فاصله های اینجا زیادی و الکی زیاده...
حالا به زودی، یه ماه 24/7 حرف می زنیم... درست می شه...