دیشب خواب بابا رو دیدم. در واقع یه جور بازسازی هفته آخر بود. من برگشته بودم ایران، بابا عملش خوب انجام شده بود و مرخص شده بود اومده بود خونه. داشت جای زخم رو نشونم می داد... باند پیچی شده بود و یه کم خون از روی باند ها معلوم بود. گفتم: بابا این خونریزی داره می کنه ها... نباید بریم دکتر؟ گفت: نه، دکنر گفته اگه از 3 سانت کوچیکتر باشه طبیعیه... نتونستم بیشتر از 10 ثانیه به زخم نگاه کنم. به صورتش نگاه کردم.. زد زیر خنده و گفت: الان این عمو افرا میاد غر میزنه به جون من! برو پیشی بابا بذار لباس عوض کنم دراز بکشم وگرنه مامانت و افرا شاکی میشن. الانم به خاطر تولدت رضایت دادن بیام خونه. ازش پرسیدم: درد داری؟ گفت: نه! واقعا درد ندارم با وجودی که مسکن هم نخوردم. فکر نمی کردم اینقدر راحت و بدون درد باشه. دکتر خوبی بودا.. انگار نه انگار این همه درد داشتم قبلش. برو دیگه... تولدت هم مبارک پیشی جان! می دونستم اگه از اتاق برم بیرون دیگه نمی بینمش.. می دونستم خوابم ولی اینقدر دلم برای شنیدن صداش، برای اون جوری که می گفت پیشی ، برای حرف زدن باهاش تنگ شده بود و اینقدر مست خوشحالی بودم که جز چشم چیزی نتونستم بگم... اومدم بیرون از اتاق. به عمو افرا گفتم این که حالش از من هم بهتره... مامان و عمو نگام کردن گفتن کی؟؟؟ برگشتم که بهش بگم خیلی دوست دارم... نه از اتاق خبری بود نه از بابا...همه چی رفته بود و یه صفحه سفید باقی مونده بود.
مرسی بابا... مرسی به خاطر هدیه تولد. مرسی که یه بار دیگه صداتو شنیدم، حتی تو خواب


۳ نظر:
عزیزم اشکمو درآوردی که، نظیر این خواب ها زیاد دیدم.........
قربانت گردم، اشکم را درآوردی که، نظیر این خواب ها را زیاد دیده ام و خوب فهمیدمت. تولدت مبارک....
قربانت گردم، اشکم را درآوردی که، نظیر این خواب ها را زیاد دیده ام و خوب فهمیدمت. تولدت مبارک....
ارسال یک نظر