یادداشت
Hold fast to dreams...

۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

اما ولی اما

کمتر از یک ماه دیگه یک سال از از دست دادن بابا می گذره. و من تقریبا هر دفعه که تو این وبلاگ نوشتم به یاد ددی دولتی بوده. و خوب دیگه لازم به ذکر نیست که وقتی این وضع وبلاگه، روزها و شب ها هم به همین منوال گذشته.  کلا سعی کردم بیرون از اینجا و خونه نشون ندم. حوصله نگاههای پر از دلسوزی آدم ها رو ندارم. خدایی خوب هم موفق شدم. اینجوری خیلی بهتره.  می تونم هر وقت بخوام، هر جور که بخوام دلم برای بابام تنگ بشه.  خلاصه اینکه آدم ها شاید بیشتر از یه رو داشته باشن. 
بعد هم که هوتن و مامان. کلا زبان قاصره از شرح اتفاقات این چند ماه. هیدن (همکارم) می گفت یه کتاب بنویس و توش به مردم یاد بده چجوری تو بدترین شرایط لبخند بزنن. می گفت من اگه جای تو بودم الان تو یه تیمارستان بستری بودم. نم یدونم این الان یه نکته مثبته یا منفی. ولی هر چی هست باعث میشه بالاخره روز رو به شب برسونم. احتمالش هست که بالاخره یه روز خوب بیاد... امید ندارم ولی چاره ای هم ندارم!!!

هیچ نظری موجود نیست: