یادداشت
Hold fast to dreams...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

خواسته ی کم ولی شاید محال



همیشه دلم می خواست روی پل عابر روی بزرگراه- هر بزرگراهی که شد، فقط پر تردد و کم ترافیک- بایستم. ولی نه تنها، با یک دوست، بایستم و cل بزنیم به حرکت ماشینها... در واقع بایستیم و زل بزنیم به حرکت ماشینها و هی عکس بگیریم... آنقدر که یا شارژ باطری دوربین تمام بشود یا دیگر کارت حافظه جا نداشته باشد. آنوقت بنشینیم همانجا روی پل و عکس هارا ببینیم و بخندیم! به چه موضوعی خواهیم خندید را دیگر نمیدانم ولی مطمئنم می خندیم. شاید سه ساعتی طول بکشد. مطمئنم روزی این کار را خواهم کرد. فقط به دنبال دوستی می گردم که حتی ثانیه ای برای تصمیم گرفتن در مورد انجام دادن و یا ندادن این کار وقتی پیشنهادش را می دهم فکر نکند. انتخاب مکان و زمان هم با خودش. و تنها شرط من این است که بنواند درست به اندازه من دیوانه باشد!


* از داوطلبان گرامی شخصا تست توانایی دیوانگی و غیر قابل پیش بینی بودن میگیرم

۴ نظر:

استفراغ گفت...

هوم!

Bee گفت...

روزی بود که بر بالای پلی نظاره‌گر زندگی بودم؛
که چگونه دوستی مرا ترک می‌گوید
که چگونه دوستی از پل به پایین پرت می‌شود
کاش نمی‌فهمیدم چرا... کاش نمی‌دانستم زندگی به همین سختی است که می‌گویند

ناشناس گفت...

بهتر نبود بری روی پل بشینی یه چایی مشتی بزنی. یه زیرانداز میخوای و یه فلاسک چای. نه باطری ای در کار هست و نه حافظه. . . .
من اینو ترجیح می دم .

Einhornin گفت...

یعنی از من هم می خوای تست بگیری؟ حیف که اینجا پل عابر برچیده شده. باید صبر کنی تا تابستون که من برگردم.