از دور صدای حرف زدن می آید. نجوای راز گونه. سکوت شب تاب صدای بلند ندارد.
آرامتر... خواب ذهن مرا به هم زدید.
مرخصی صادر شد. ذهن های خواب و خسته به مرخصی ابدی نیاز دارند.
حس خوبی ندارم، به تحویل کارت دانشجویی، به اشتباههای پشت سر هم، به نگاههای نا محرم، به لرزیدن های گاه و بیگاه...خسته ام کرده این دنیای بی معنی، چه با خدا چه بی خدا، همه چیز بی معنی است.
هر تلاشی جز به دیوار و جز به دوستان به چیز دیگری برخورد نمی کند.
پ.ن.: یک مدتی میرویم مرخصی شاید یک هفته شاید یک ماه. تلفن همراه، خط ثابت، پست الکترونیکی، وبلاگ... همه تعطیل.
پ.ن.: لطفا کسی به خودش نگیرد. مخاطب شخص شخیص خودم. همه تان به شدت خوب و مهربان و آدم هستید! دستتان درد نکند.



۱ نظر:
و اين خود بار ِ نخستين نبود، بر زمين و در همهي ِ زمين، که گفتن سخني بر لبي ناگفته ميمانْد...(شاملو
ارسال یک نظر